غزل شمارهٔ ۷۶۱

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی

در نیستی مطلق مرغی بپر نگردی

زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن

زیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی

این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگز

در پرده ره نیابی تا پرده‌در نگردی

گر با تو خلق عالم آید برون به خصمی

گر مرد این حدیثی زنهار برنگردی