غزل شمارهٔ ۷۹۳

دی ز دیر آمد برون سنگین دلی

با لبی پرخنده بس مستعجلی

عالمی نظارگی حیران او

دست بر دل مانده پای اندر گلی

علم در وصف لبش لایعملی

عقل در شرح رخش لایعقلی

زلف همچون شست او می‌کرد صید

هر کجا در شهر جانی و دلی