غزل شمارهٔ ۸۲۱

ای دل اندر عشق غوغا چون کنی

خویش را بیهوده رسوا چون کنی

آنچه کل خلق نتوانست کرد

تو محال‌اندیش تنها چون کنی

دم مزن خون می‌خور و صفرا مکن

پشه‌ای با باد صفرا چون کنی

تو همی خواهی که دانی سر عشق

کس بدین سر نیست دانا چون کنی