غزل شمارهٔ ۸۲۴

هر شبم سرمست در کوی افکنی

وز بر خویشم به هر سوی افکنی

در خم چوگان خویشم هر زمان

خسته و سرگشته چون گوی افکنی

گر بریزم پیش رویت اشک زار

همچو اشکم باز بر روی افکنی

چون همه تیری بیندازی تمام

پس کمان کین به بازوی افکنی