غزل شمارهٔ ۸۲۹

به وادییی که درو گوی راه سر بینی

به هر دمی که زنی ماتمی دگر بینی

ز هرچه می‌دهدت روزگار عمر بهست

ولی چه سود که آن نیز بر گذر بینی

ز دولتی به چه نازی که تا که چشم زنی

اثر نبینی ازو در جهان اگر بینی

مساز قبهٔ زرین که تیز شمشیر است

سزای قبهٔ زرین که بر سپر بینی