غزل شمارهٔ ۸۴۶

سر برهنه کرده‌ام به سودایی

برخاسته دل نه عقل و نه رایی

با چشم پر آب پای در آتش

بر خاک نشسته باد پیمایی

چون گوی بمانده در خم چوگان

سرگشته شده سری و نه پایی

از صحبت اختران صورت‌بین

خورشید صفت بمانده تنهایی