قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد

دل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد

از بس که من به فکر ز پای آمدم به سر

پایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد

چون آب این حدیث ز بالای سرگذشت

آتش همی به جان و دل ما دراوفتاد

چون دل زهر کرده بدو هرچه گفته بود

بادی به دست دید به سودا دراوفتاد