قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار

که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

همان به است که شیران ز بیشه برنایند

که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار

همان به است که بازانش پر شکسته بوند

ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار

همان به است که گل زیر غنچه بنشیند

که وقت هست که سر تیزیی نماید خار