قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم

نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم

بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌ام

پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم

زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است

تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم

سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا

روزی به صد زحیر همی با شب آورم