حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

خورد عیاری بدان دل‌خسته باز

با وثاقش برد دستش بسته باز

شد که تیغ آرد زند در گردنش

پارهٔ نان داد آن ساعت زنش

چون بیامد مرد با تیغ آن زمان

دید آن دل‌خسته را در دست نان

گفت این نانت که داد ای هیچ کس

گفت این نان را عیالت داد و بس