حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن

چونک آن بدبخت آخر از قضا

ناگهان آن زخم زد بر مرتضا

مرتضی را شربتی کردند راست

مرتضا گفتا که خون ریزم کجاست

شربت او را ده نخست آنگه مرا

زانک او خواهد بدن هم ره مرا

شربتش بردند او گفت اینت قهر

حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر