حکایت چوب خوردن بلال

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد

هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست