حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش

گر علی بود و اگر صدیق بود

جان هر یک غرقهٔ تحقیق بود

چون بسوی غار می‌شد مصطفا

خفت آن شب بر فراشش مرتضا

کرد جان خویشتن حیدر نثار

تابماند جان آن صدر کبار

پیش یار غار، صدیق جهان

هم برای جان او در باخت جان