حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد

شهریاری دختری چون ماه داشت

عالمی پر عاشق و گمراه داشت

فتنه را بیداریی پیوست بود

زانک چشم نیم خوابش مست بود

عارض از کافور و زلف از مشک داشت

لعل سیراب از لبش لب خشک داشت

گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی

عقل از لایعقلی رسوا شدی