داستان کبک

کبک بس خرم خرامان در رسید

سرکش و سرمست از کان در رسید

سرخ منقاروشی پوش آمده

خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر

گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت من پیوسته در کان گشته‌ام

بر سر گوهر فراوان گشته‌ام