احوال سلطان محمود در آن جهان
پاک رایی بود بر راه صواب
یک شبی محمود را دید او به خواب
گفت ای سلطان نیکو روزگار
حال تو چونست در دار القرار
گفت تن زن خون جان من مریز
دم مزن چه جای سلطانست خیز
بود سلطانیم پندار و غلط
سلطنت کی زیبد از مشتی سقط
پاک رایی بود بر راه صواب
یک شبی محمود را دید او به خواب
گفت ای سلطان نیکو روزگار
حال تو چونست در دار القرار
گفت تن زن خون جان من مریز
دم مزن چه جای سلطانست خیز
بود سلطانیم پندار و غلط
سلطنت کی زیبد از مشتی سقط