حکایت باز

باز پیش جمع آمد سر فراز

کرد از سر معالی پرده باز

سینه می‌کرد از سپه داری خویش

لاف می‌زد از کله داری خویش

گفت من از شوق دست شهریار

چشم بربستم ز خلق روزگار

چشم از آن بگرفته‌ام زیر کلاه

تا رسد پایم به دست پادشاه