حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت

پادشاهی بود بس عالی گهر

گشت عاشق بر غلام سیم بر

شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمی

نه نشستی و نه آسودی دمی

از غلامانش برتبت بیش داشت

دایما در پیش چشم خویش داشت

شاه چون در قصر تیر انداختی

آن غلام از بیم او بگداختی