حکایت کوف

کوف آمد پیش چون دیوانه‌ای

گفت من بگزیده‌ام ویرانه‌ای

عاجزی‌ام در خرابی زاده من

در خرابی می‌روم بی‌باده من

گرچه معموری بسی خوش یافتم

هم مخالف هم مشوش یافتم

هرک در جمعیتی خواهد نشست

در خرابی بایدش رفتن چو مست