حکایت صعوه

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار

پای تا سر همچو آتش بی‌قرار

گفت من حیران و فرتوت آمدم

بی‌دل و بی‌قوت و قوت آمدم

همچو موسی بازو و زوریم نیست

وز ضعیفی قوت موریم نیست

من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز

کی رسم در گرد سیمرغ عزیز