حکایت محمود و ایاز

چون ایاز از چشم بد رنجور شد

عافیت از چشم سلطان دور شد

ناتوان بر بستر زاری فتاد

در بلا و رنج و بیماری فتاد

چون خبر آمد به محمود از ایاس

خادمی را خواند شاه حق شنای

گفت می‌رو تا به نزدیک ایاز

پس بدو گوی ای ز شه افتاده باز