تحیر بایزید

بایزید آمد شبی بیرون ز شهر

از خروش خلق خالی دید شهر

ماهتابی بود بس عالم‌فروز

شب شده از پرتو او مثل روز

آسمان پر انجم آراسته

هر یکی کار دگر را خاسته

شیخ چندانی که در صحرا بگشت

کس نمی‌جنبید در صحرا و دشت