حکایت مسعود و کودک ماهیگیر

گفت روزی شاه مسعود از قضا

اوفتاده بود از لشگر جدا

باد تگ می‌راند تنها بی‌یکی

دید بر دریا نشسته کودکی

در بن دریا فکنده بود شست

شه سلامش کرد و درپیشش نشست

کودکی اندوهگین بنشسته بود

هم دلش آغشته هم جان خسته بود