حکایت خونیی که به بهشت رفت

خونیی را کشت شاهی در عقاب

دید آن صوفی مگر او را به خواب

در بهشت عدن خندان می‌گذشت

گاه خرم گه خرامان می‌گذشت

صوفیش گفتا تو خونی بوده‌ای

دایما در سرنگونی بوده‌ای

از کجا این منزلت آمد پدید

زانچ تو کردی بدین نتوان رسید