حکایت سلطان محمود و خارکن

ناگهی محمود شد سوی شکار

اوفتاد از لشگر خود برکنار

پیرمردی خارکش می‌راند خر

خار وی بفتاد وی خارید سر

دید محمودش چنان درمانده

خار او افتاده و خرمانده

پیش شد محمود و گفت ای بی‌قرار

یار خواهی، گفت خواهم ای سوار