حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند

بود آن دیوانه دل برخاسته

برهنه می‌رفت و خلق آراسته

گفت یا رب جبهٔ ده محکمم

هم چو خلقان دگر کن خرمم

هاتقش آواز داد و گفت هین

آفتاب گرم دادم درنشین

گفت یا رب تا کیم داری عذاب

جبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب