حکایت دیوانه‌ای که از مگس و کیک در عذاب بود

بود در کنجی یکی دیوانه خوار

پیش او شد آن عزیز نامدار

گفت می‌بینم ترا اهلیتی

هست در اهلیتت جمعیتی

گفت کی جمعیتی یابم ز کس

چون خلاصم نیست از کیک و مگس

جملهٔ روزم مگس دارد عذاب

جملهٔ شب نایدم از کیک خواب