حکایت زاهدی خودپسند که از مرده‌ای احتراز جست

چون بمرد آن مرد مفسد در گناه

گفت می‌بردند تابوتش به راه

چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز

تا نباید کرد بر مفسد نماز

در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب

در بهشت و روی همچون آفتاب

مرد زاهد گفتش آخر ای غلام

از کجا آوردی این عالی مقام