گفتگوی سالک ژنده‌پوش با پادشاه

ژنده‌ای پوشید، می‌شد پیر راه

ناگهان او رابدید آن پادشاه

گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش

پیر گفت ای بی‌خبر، تن زن خموش

گرچه ما را خود ستودن راه نیست

کانک او خود را ستود آگاه نیست

لیک چون شد واجبم، چون من یکی

به ز چون تو صد هزاران، بی‌شکی