حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند
آن دو روبه چون به هم هم برشدند
پس به عشرت جفت یک دیگر شدند
خسروی در دشت شد با یوز و باز
آن دو روبه را ز هم افکند باز
ماده میپرسد ز نر، کی رخنهجوی
ما کجا با هم رسیم، آخر بگوی
گفت اگر ما را بود از عمر بهر
بر دکان پوستین دوزان شهر