پند دیوانه‌ای با خواجه‌ای ناسپاس

خواجه‌ای می‌گفت در وقت نماز

کای خدا رحمت کن و کارم بساز

آن سخن دیوانه‌ای بشنید ازو

گفت رحمت می‌بپوشی زود ازو

تو ز ناز خود نگنجی در جهان

می‌خرامی از تکبر هر زمان

منظری سر بر فلک افراشته

چار دیوارش به زر بنگاشته