حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان می‌داشت

نو مریدی داشت اندک مایه زر

کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر

شیخ می‌دانست، چیزی می‌نگفت

همچنان می‌داشت او زر در نهفت

آن مرید راه و پیر راهبر

هر دو می‌رفتند با هم در سفر

وادییشان پیش آمد بس سیاه

واشکارا شد در آن وادی دو راه