حکایت غافلی که عود می‌سوخت

عود می‌سوخت آن یکی غافل بسی

آخ می‌زد از خوشی آنجا کسی

مرد را گفت آن عزیز نامدار

تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار

دیگری گفتش که ای مرغ بلند

عشق دلبندی مرا کردست بند

عشق او آمد مرا در پیش کرد

عقل من بر بود و کار خویش کرد