حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد

دردمندی پیش شبلی می‌گریست

شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست

گفت شیخا دوستی بود آن من

از جمالش تازه بودی جان من

دی بمرد و من بمردم از غمش

شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا چون دلت بی‌خویش ازینست

این چه غم باشد، سزایت بیش از ینست