حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد
تاجری مالی و ملکی چند داشت
یک کنیزک با لبی چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شد
بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
رفت پیش خواجهای او بیقرار
میخریدش باز افزون از هزار
ز آرزوی او جگر میسوختش
خواجهٔ او باز مینفروختش