حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

خسروی می‌رفت در دشت شکار

گفت ای سگبان سگ تازی بیار

بود خسرو را سگی آموخته

جلدش از اکسون و اطلس دوخته

از گهر طوقی مرصع ساخته

فخر را در گردنش انداخته

از زرش خلخال و دست ابرنجنش

رشته ابریشمین در گردنش