حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

چون زبان او همی‌نشناختند

چار دست و پای او انداختند

زرد شد خون بریخت از وی بسی

سرخ کی ماند درین حالت کسی

زود درمالید آن خورشید و ماه

دست بریده به روی هم چو ماه