حکایت جنید که سر پسرش را بریدند

مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف

یک شبی می‌گفت در بغداد حرف

حرفهایی کز بلندی آسمانش

سرنهادی تشنه دل در آستانش

داشت بس برنا، جنید راه بر

هم چو خورشید او یکی زیبا پسر

سر بریدند آن پسر را زار زار

پس میان جمعش افکندند خوار