حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد

پادشاهی بود نیکو شیوه‌ای

چاکری را داد روزی میوه‌ای

میوهٔ او خوش همی‌خورد آن غلام

گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام

از خوشی کان چاکرش می‌خورد آن

پادشا را آرزو می‌کرد آن

گفت یک نیمه بمن ده‌ای غلام

زانک بس خوش می‌خوری این خوش طعام