گفتار مردی صوفی از روزگار خود

صوفیی را گفت مردی نامدار

کای اخی چون می‌گذاری روزگار

گفت من در گلخنی‌ام مانده

خشک لب ، تر دامنی‌ام مانده

گردهٔ نشکستم اندر گلخنم

تا که نشکستند آنجا گردنم

گر تو در عالم خوشی جویی دمی

خفتهٔ یا باز می‌گویی همی