حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

یک شبی خفاش گفت از هیچ باب

یک دمم چون نیست چشم آفتاب

می‌شوم عمری به صد بیچارگی

تا بباشم گم درو یک بارگی

چشم بسته می‌روم در سال و ماه

عاقبت آخر رسم آن جایگاه

تیز چشمی گفت ای مغرور مست

ره ترا تا او هزاران سال هست