حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید

گفت ذو النون می‌شدم در بادیه

بر توکل، بی‌عصا و زاویه

چل مرقع پوش را دیدم به راه

جان بداده جمله بر یک جایگاه

شورشی در عقل بیهوشم فتاد

آتشی در جان پر جوشم فتاد

گفتم آخر این چه کارست ای خدای

سروران را چند اندازی ز پای