حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد
گفت یوسف را چو میبفروختند
مصریان از شوق او میسوختند
چون خریداران بسی برخاستند
پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود
در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش