سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالم

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست

گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه‌ای سر برنهاده، ما درو

می‌پزیم از جهل خود سودا درو

چون سراین حقه برگیرد اجل

هر که پر دارد بپرد تا ازل

وانک او بی پر بود، در صد بلا

در میان حقه ماند مبتلا