حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید

بود در کاریز بی‌سرمایه‌ای

عاریت بستد خر از همسایه‌ای

رفت سوی آسیا و خوش بخفت

چون بخفت آن مرد حالی خر برفت

گرگ آن خر را بدرید و بخورد

روز دیگر بود تاوان خواست مرد

هر دو تن می‌آمدند از ره دوان

تا بنزد میر کاریز آن زمان