حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند

بود آن دیوانه خون از دل چکان

زانک سنگ انداختندش کودکان

رفت آخر تا به کنج گلخنی

بود اندر کنج گلخن روزنی

شد از آن روزن تگرگی آشکار

بر سردیوانه آمد در نثار

چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت باز

کرد بیهوده زبان خود دراز