گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد
واسطی میرفت سرگردان شده
وز تحیر بی سرو سامان شده
چشم برگور جهودانش اوفتاد
پس نظر زانجا بپیشانش اوفتاد
این جهودان، گفت معذورند نیک
این بنتوان با کسی گفتن ولیک
این سخن از وی کس قاضی شنید
خشمگین او را بر قاضی کشید