حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او

بود درویشی ز فرط عشق زار

وز محبت همچو آتش بی‌قرار

هم ز تفت عشق جانش سوخته

هم ز تاب جان زفانش سوخته

آتش از جان در دلش افتاده بود

مشکلی بس مشکلش افتاده بود

در میان راه می‌شد بی‌قرار

می‌گریست و این سخن می‌گفت زار