سقایی که از سقای دیگر آب خواست

می‌شد آن سقا مگر آبی به کف

دید سقایی دگر در پیش صف

حالی این یک آب در کف آن زمان

پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن

مرد گفتش ای ز معنی بی‌خبر

چون تو هم این آب داری خوش بخور

گفت هین آبی ده‌ای بخرد مرا

زانکه دل بگرفت از آن خود مرا