حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود

داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی

غرقه شد در آب دریا ناگهی

دیدش از خشکی مگر مردی سره

گفت از سر برفکن آن تو بره

گفت نیست آن تو به ره، ریش منست

نیست خود این ریش، تشویش منست

گفت احسنت اینت ریش و اینت کار

تو فروده اینت خواهد کشت زار